دیشب هم گذشت ولی خوب .
جاتون خالی بود و به خصوص جای بیتا و رضا و بچه ها.
برای هم از خاطرات یلدا گفتیم. برای بچه ها جالب بود وقتی که از خوردن برف و شیره می گفتم، حس کردم که دهنشون آب افتاده. طعمی که بچه های امروزی
نچشیدن.
22 دسامبر
شب یلدا
6 سپتامبر
یادش بخیر……..
یاداون روزها بخیر. مادرم یک تومن می داد و منو به فروشگاه می فرستاد و من با سه کیلو سیب زمینی دو بسته نان سه پاکت شیر یک کیلو پنیر یک بسته چای و دوازده تا تخم مرغ به خانه بر می گشتم. اما الان دیگه از این خبر ها نیست چون همه جا توی فروشگاه ها دوربین گذاشتن.
6 سپتامبر
سلامی چو بوی خوش آشنایی
سلام.
امروزنگارم لطف کرد و برام یک بلاگ ساخت تا بتونم هر چی دوست دارم توش بنویسم. البته امیدوارم کسانی هم که مطا لبم رو می خونن خوششون بیا د.