شب یلدا

دیشب هم گذشت ولی خوب .
جاتون خالی بود و به خصوص جای بیتا و رضا و بچه ها.
برای هم از خاطرات یلدا گفتیم. برای بچه ها جالب بود وقتی که از خوردن برف و شیره می گفتم، حس کردم که دهنشون آب افتاده. طعمی که بچه های امروزی
نچشیدن.

یادش بخیر……..

یاداون روزها بخیر. مادرم یک تومن می داد و منو به فروشگاه می فرستاد و من با سه کیلو سیب زمینی دو بسته نان سه پاکت شیر یک کیلو پنیر یک بسته چای و دوازده تا تخم مرغ به خانه بر می گشتم. اما الان دیگه از این خبر ها نیست چون همه جا توی فروشگاه ها دوربین گذاشتن.

سلامی چو بوی خوش آشنایی

سلام.
امروزنگارم لطف کرد و برام یک بلاگ ساخت تا بتونم هر چی دوست دارم توش بنویسم. البته امیدوارم کسانی هم که مطا لبم رو می خونن خوششون بیا د.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.